براي پسر يكي يكدونم

1

تولدت مبارک

1394/11/12 16:28
نویسنده : مامانی
32 بازدید
اشتراک گذاری

پسر نازنینم

اکنون پس از گذشت یکسال برایت نگارش میکنم...

یکسال از تولد تو میگذرد و من امروز باورم نمیشود که یکسااااااال بزرگتر شدی. شاید باورت نشود اما حالا که این دست نوشته را برایت مینگارم اشک در چشمانم حلقه زده..بین خودمان بماند اما گاهی قطره ای از گوشه ی چشمانم هم سرازیر میشود.شاید بغض است اما نامش را نمیشود بغض گذاشت... به گمانم همان گریه است... چون از بغض سنگینتر است یک جوری از سر دلتنگی است

از سر حسرت روزهایی که گذشت و تمام شد. حسرت یکسالی که گذشت

یکسالی که یادگرفتی چشمانت را بروی دنیا بگشایی

نگاه کنی..و گاهی به نقطه ای خیره شوی،

آرام آرام در سه ماه گیت خندیدن را یاد گرفتی....طولی نکشید که نشستی و اینجا اولین گام استقلال خواهی تو بود

فهمیدی که میتوانی تراتر از نشستن با اطرفت ارتباط برقرار کنی پس سینه خیز رفتی ، دیری نپایید که کشف کردی که سینه خیز رفتن کاردشواریست و یک تحول عمیق تر را تجربه کردی ، چهار دست و پا رفتن

شاید بگویم انقدر از ین عمل خوشحال بودی که دنیا برایت یک علامت سوال شد

که باید میرفتی و کشف میکردی ...تمام جاهایی که چندین ماه فقط نگاهشان میکردی و توی ذهنت پر ار سوال میشد که آنجا دقیقا کجاست؟ جنسش از چیست؟ اما تنت یارای پاسخ به این سوالات را نمیداد.ناما حالا دست و پاهایت گوش به فرمانت بودند که از نا کجا آبادهای ذهنت رمز گشایی کنی، کم کم بی قراریهای جدیدی شروع شد و با روییدن اولین دندان پی بردی که بیشتر میتوانی در دنیای بزرگترها قوطه ور شوی، و این مروارید ها هم برای تو شد آچار و انبردست که سر از سفتی و نرمی و سختی همه چیز در بیاوردی حتی چیزهایی که فکرش را نمیکردی مثل گاز گرفتن دوربین گوشی مامان!

پسر نازنینم قبل از اینکه یکساله شوی در سن  11 ماهگی بزرگترین تحول زندگیت را تجربه کردی ،این نقطه ی عطف بزرگی در زندگیت  محسوب میشود ، فرای از نشستن و سینه خیز و چهار دست و پا رفتن....

راه رفتن درهای جدیدی بروی تو باز کرد، دیگر یقین حاصل کردی که تو یک موجود مستقل هستی که میتواند راه برود حتی روی سنگفرش و آسفالت. قدش را بلند کند وچیزهایی که دوست دارد بردارد،میتواند برود درشها را باز کند، کشوها را بیرون بکشد، دستی به ممنوعات برساند، نه بگوید، جیغ بزند ، روی خواسته اش  پافشاری کند

دریافتی که میتوانی مثل مامان موچین را برداری و به ابروهایت بزنی، میتوانی مثل بابا ریش تراش را برداری و ادای بزرگترها را دربیاوری

خیلی چیزها

خیلی چیزها را درک کردی

انقدری که مجالی برای گفتش در این چند صفحه نیسته

هنوز هم روی حرفم هستم، همه ی این تحولات و تغیرات را پا به پای تو تجربه کرده ام. اما هنوز هم باور نمیکنم که تو هستی و ححالا فرشته کوچولوی من یکساله شده

عزیزکم...این اشکهایی که ریخته میشود اشک دلتنگی است

دلتنگی اولین روزی که خندیدی

دلتننگی اولین نشستنت، دلتنگی اولین دندانت، اولین قدمت...

این اولین هایی که هرگز تکرار نمیشوند.

پسرک زیبای من

در این یکسالگیت چه میتوانم برایت آرزو کنم؟ جز دل خوشت...جز این اینکه در تمام روزهای زندیگیت مثل امروز از ته دلت بخندی

جز تن سالم و عاقبت بخیریت چه میتوانم از خدا بخواهم

دردانه ی عزیزم

امیدروارم روزی که این نوشته ها را میخوانی گوشه ی لبت لبخندی نقش ببندد..

به بودنت افتخار کن

به قلب پاکت ببال

به انسان بودنت بناز

تولدت مبارک عزیزدردانه ام

 
پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (0) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف