براي پسر يكي يكدونم

1

٨ ماهگي

شروع اين ماه با يه اتفاق بد شروع شد و اون اين بود كه تو دستتو به كتري روي گاز زدي و دستت سوخت. هنوز هم بهش فكر ميكنم واقعا گريم ميگيره. مرتب گريع ميكردي و چون جمعه بود مجبور شديم ببريمت بيمارستان دكتر شيخ. اونجا هم بهت يه پماد سوختگي دادن. ولي بازي با بادكنكا و تاولاي روي انگشتات تا چند روز جز سرگرمي اصليت بود. يك تحول بزرگگگ از اونجايي كه بابايي ماموريت بودن و ما شاهرود بوديم. اول شهريور مامان جون و خاله الهه و هانا و خاله مصي رفتن كيش. و من بخاطر بدخوابي تو ترجيح دادم بمونم خونه و اين چند شبي كه تنها بودم أبجي محدثه (دخترعمه ي من) شبا ميومد پيشمون ميخابيد كع تنها نباشيم. يه شب كه ساعت حدود ٩ شب اودن تو خواب بودي و من گفتم از اونجا كه ك...
13 شهريور 1394
1